محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4232

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ديوان بود . گويد : نامهء سالم را بياوردم . نامهء كوچك را در آن نهاد . آنگاه به من گفت : « آن را مهر بزن » و من چنان كردم . آنگاه فرستادهء يوسف را پيش خواند و گفت : « يار تو از حد خودش تجاوز كرده و بيش از منزلت خويش تقاضا دارد . » آنگاه به من گفت : « جامه هايش را پاره كن » سپس بگفت تا چند تازيانه به او زدند و گفت : « او را از پيش من بيرون ببر و نامه اش را بده » و من نامه را به او دادم و گفتم : « واى تو فرار كن . » گويد : بشير بن ابى ثلجه كه از مردم اردن بود و نايب سالم بود ، بدگمان شد و گفت : « اين حيله است ، يوسف را ولايتدار عراق كرده‌اند » و به عياض عامل سالم كه عهده دار بيشه زارهاى وى بود نوشت كه كسانت جامهء يمنى براى تو فرستاده‌اند وقتى آمد بپوش و خدا را ستايش كن و اين را به طارق بگوى . گويد : عياض نامه را پيش طارق بن ابى زياد فرستاد اما بشير از نوشتن نامه پشيمان شد و به عياض نوشت كه كسان تو چنان ديدند كه جامه را نگهدارند ، بدان اعتماد مكن و عياض نامهء ديگر را پيش طارق برد . طارق گفت خبر درست در نامهء اول است اما يار تو پشيمان شده و بيم كرده كه خبر آشكار شود و اين را نوشته است . گويد : پس از آن طارق از كوفه به آهنگ خالد برنشست كه در واسط بود . يك روز و يك شب راه سپرد و صبحگاه آنجا رسيد . داود بربرى كه عهده دار حاجبى و كشيك بانى و ديوان رسايل خالد بود وى را بديد و به خالد خبر داد كه خشمگين شد و گفت : « بى اجازه آمده » و اجازهء ورود داد ، و چون او را بديد گفت : « براى چه آمده اى ؟ » گفت : « براى چيزى كه در بارهء آن خطا كرده‌ام » گفت : « چه بود ؟ » گفت : « وفات اسد كه خدايش رحمت كند ، كه به امير نامه نوشتم و تسليت